تن آدم ها تن پوش می خواهد و روح آدم ها روح پوش .
هر دو محتاج لباسند ؛ لباسی که گرمشان کند . لباسی که پناهشان باشد ، لباسی که...
خیلی ها اما این را نمی دانند و روحشان لخت و عور و بی لباس می ماند . و چه روح هایی که از سرما یخ زده اند و چه روح هایی که تب کرداند و چه روح هایی که از بی لباسی مرده اند!
تن پوش را می شود خرید ومی شود قرض گرفت و می شود به خیاطی سپرد تا آن را بدوزد .
روح پوش را اما باید از کجا آورد ؟ که هر تارش و هر پودش را باید خودت ببافی .
به عشق و به اشک ، به داغ و به درد ، به صبر و سکوت .
و تازه آن لباس که به هزار قصه و به هزار غصه بافتی اش ، لباس تا همیشه ات که نیست ، لباس روح هم تنگ کوچک می شود .
لباس روح هم چرک و چروک می شود . لباس روح هم پاره ، پوره و کهنه می شود . لباس روح هم ... و لباس روح من هم پاره است و هم کوچک و هم چرک و هم چروک .
نه ، این روح پوش نخ نمای وصله دار دیگر مرا گرم نخواهد کرد . باید لباسی از آتش بدوزم ، لباسی از آتشفشان .
باید لباسی از آفتاب ببافم . لباسی از عشق ، از گدازه ، از مذاب .
بگذار بروم ، زمستان است و روحم لباس ندارد